ايران و استيفاي حقوق هسته اي خود...
"با
سلام من يکی از دانشجویان دانشکده مديريت واطلاع رسانی پزشکی دانشگاه علوم پزشکی ايران هستم تقريبا با شما هم نظرم و
به بسیاری از تندروی ها و یکسو نگری ها در سیاست داخلی و خارجی کشور آگاه و با آن
مخالفم ولی از شما چند سوال دارم آيا به اين فکرکرده ايد که اگر قطعنامه را امضا
کنیم چه تضمينی وجود دارد که آمريکا وغربي ها به تمام تعهدات خود عمل کنند؟ مگر ليبی تمام تعهدات بين المللی را
امضا نکرد؟ نه تنها آمريکا به تعهدات خود عمل نکرد بلکه هنوز به تحريم ليبی ادامه
ميدهد .اگر غنی سازی به سود ايران وايرانی نیست چرا در زمان شاه اروپا و آمريکا
موافقت خود را با ساختن نیروگاه اتمی در ایران اعلام کردند واز هیچ کوششی فروگذار
نکردند يک دليل آن مسلط بودن ايران بر منطقه بود و آن هم به خاطر ترساندن کشورهای
عرب و سرکوب کردن انقلاب ها وشورش های احتمالی بود وگرنه تاريخ نشان داده است که
بيگانه تنها به فکر منافع خود است و ذره ای دلش برای ايران و ايرانی نميسوزد.
همانطور که دليل روسيه براي کمک به ايران در ساخت نيروگاه اتمی علاوه بر منافع
اقتصادي داشتن يک پايگاه نيرومند در منطقه است تا بتواند از اين راه از گسترش نفوذ
آمريکا واسراييل بکاهد. در ضمن عید شما مبارک وامیدوارم سال جدید سال خوبی برای
ایران وایرانی باشد از آشنایی با شما خوشحال شدم و دوست دارم جواب سوالات مرا
بدهيد البته خوب ميدانم هيچ کس کامل نيست و به تمام مسائل آگاه نيست."
آنچه خوانديد کامنت دوست مهربان و ناشناخته ام "ع.ب" بود. قبل از شروع بحث لازم مي بينم که از او به خاطر
ياد آوري اين نکته که :"هيچ کس کامل نيست..." تشکر کنم. چرا که مرا از
قرار گرفتن در موضع داناي کل بر حذر داشت و کمکم کرد تا از موضع خودم(انساني با
آگاهي نسبي از شرايط موجود) به طرح بحث بپردازم.
اما اجازه دهيد سوال هاي طرح شده در اين کامنت را دسته بندي کرده و به آن
ترتيب پاسخ گو باشم.
1. اگر غنی سازی به سود ايران وايرانی نیست چرا در زمان شاه
اروبا و آمريکا موافقت خود را با ساختن نیروگاه اتمی در ایران اعلام کردند.
2. اگر قطعنامه را امضا کنیم چه تضمينی وجود دارد که آمريکا وغربي
ها به تمام تعهدات خود عمل
کنند؟
3. ؟ مگر ليبی تمام تعهدات بين المللی را امضا نکرد؟ نه تنها آمريکا
به تعهدات خود عمل نکرد بلکه هنوز به تحريم ليبی ادامه ميدهد
4. تاريخ نشان داده است که بيگانه تنها به فکر منافع خود است و
ذره ای دلش برای ايران و ايرانی نميسوزد
در مورد سوال او به چند موضوع جداگانه اما مرتبط با هم مي پردازم تا
وضعيت پرونده هسته اي شفاف تر شود.
أ. در اين سوال تناقض
آشکاري وجود دارد که نشانه اي از تبليغات گسترده و غير منطقي دولت بر غني سازي است
و آن اينکه غني سازي با ساخت نيروگاه و توليد انرژي يکسان فرض شده است. حال آنکه
اساسا بدون داشتن نيروگاه توليد انرژي امکان ناپذير است، اما با نيروگاه و بدون
چرخه توليد سوخت اين کار ميسر است. به ديگر سخن مشکل بنيادين ما براي توليد انرژي
نداشتن نيروگاه است نه غني سازي. بنا بر اين مي توان اين سوال را طرح کرد که چرا
حاضر نيستيم در مقابل تعليق غني سازي به ساخت نيروگاه توسط کشور هاي غربي تن در
دهيم. و از سوي ديگر در شرايطي که نمي توانيم نيروگاه هاي مان را تکميل کنيم، چرا
در بخش ديگري که خطرناک تر، پر هزينه تر اما غير فني تر است سرمايه گذاري کرده
ايم؟ لابد مي دانيد که راه اندازي نيروگاه اتمي بوشهر تنها به يک علت معوق شده
است: نداشتن توربين هاي خنک کننده رآکتور! بنابراين اگر جمهوري اسلامي ايران به
جاي سرمايه گذاري کلان بر غني سازي و ايجاد چرخه سوخت به توليد توربين هاي مورد
نياز توجه مي کرد اکنون ايران توانسته بود خط توليد توربين را راه اندازي و تعدادي
هم نيروگاه تجهيز کند.
ب. با توجه به بند بالا مي توان اين سوال را طرح کرد: اگر
کشورهاي اروپايي مي دانند که ايران با غني سازي و ايجاد چرخه سوخت نمي تواند انرژي
توليد کند. چرا با او مخالفند؟ پاسخ به اين سوال مي تواند نقطه عطفي در تغيير نگرش
به بحث اتميزه شدن ايران باشد. مي دانيد که توليد سوخت هسته اي کاربري هاي متفاوتي
دارد. به اين معنا که يا در رآکتورهاي توليد برق و آزمايشگاهي مورد استفاده قرار
مي گيرد و يا در موشک ها و بمب هاي هسته اي. حال با اين فرض مي توان نگراني هاي
جامعه بين المللي را درک کرد. به ديگر سخن ايراني که هنوز توانايي ساخت و يا خريد
و تجهيز يک نيروگاه را به دست نياورده به کدامين دليل چرخه سوخت را نياز دارد؟ او
که نمي تواند از غني سازي اورانيوم به صورت مسالمت آميز بهره مند شود، پس با چه
هدفي دست به غني سازي صنعتي مي زند؟ اجازه دهيد يک مثال بزنم. در همسايگي شما مردي
زندگي مي کند که ماشيني براي رانندگي ندارد. او ماشيني را پيش خريد کرده است که
معلوم نيست چه زماني به او تحويل مي شود. اما براي آن ماشين نداشته پمپ بنزيني در
خانه اش نصب کرده است. چه تصوري از او به دست مي هيد؟ وضعيت ايران دقيقا مشابه آن
همسايه است. چرا که چرخه سوخت صنعتي نه براي يک نيروگاه تاسيس مي شود و نه پيش از
تکميل نيروگاه...
ت. تا کنون وضعيت ايران را از منظر ديگر کشور ها بررسي کرديم.
اما با يد ديد کشورهايي که از سوي ابر قدرت ها براي دست يابي به انرژي هسته اي منع
مي شوند چه ويژگي هايي دارند؟
a. همه آنها غير توسعه يافته اند. به اين معني که اقتصاد شان
کاملا دولتي است و اين اقتصاد دولتي بزرگ نيز تک محصولي است. بنابراين امکان حذف
آنها از صحنه بين المللي به هيچ عنوان دور از ذهن نيست. به طور مثال کشورهايي مثل
ليبي... توليدات شان کاملا نفتي است. و اگر آنها از فروش نفت تحريم شوند، عربستان
به سادگي خواهد توانست اين مقدار نفت را فراهم کند.
b. در همه اين کشور ها نهاد هاي مدني اساسا وجود ندارند و يا
بسيار کم کار و ضعيف اند. بنابراين اگر دولت ها مورد حمايت مردم قرار مي گيرند بر
اساس احساسات و توده وار است. پس احتمال اينکه موج جديدي، اين احساسات را به سوي
ديگري سوق دهد بسيار زياد است.
c. همه اين کشور ها در
رده کشور هاي جهان سوم جا مي گيرند.
d. در همه اين کشور ها انسجام ملي بر اساس وجود يک يا چند دشمن
خارجي شکل مي گيرد
e. و در نهايت همه اين کشور ها با آمريکا مخالفت مي کنند.
بنابراين مي توان تصور کرد که همه اين کشور
ها به دلايل ذکر شده در بندهاي a,b,c,d و بسياري دلايل ديگر که مجال ذکر آنها دراينجا نيست خود
را در مقابل آمريکا خلع سلاح کرده اند. و با اتخاذ سياست هاي ضد آمريکايي اين فرصت
را به او داده اند تا آنها را در موقعيت ضعف قرار دهد.
ث. کدام کشورها از دستيابي به توان هسته اي منع نشده اند؟
a. همه کشورهايي که با سياست هاي آمريکا همسو باشند حق
برخورداري از اين توان(حتي از نوع غير صلح آميزش) را دارند.
اکنون با توجه به بندهاي ذکر شده در بالا مي توان به سوال اول چنين پاسخ
داد: توليد برق و سوخت هسته اي به نفع ايران و همه کشور هاي جهان است. اما به اين
شرط که منافع ملي آنها را مورد تعرض قرار ندهد. اين شرط زماني محقق مي شود که
ايران به يک کشور توسعه يافته با توليدات متنوع و فعال در بازار بين المللي بدل
شود تا از اين طريق امکان حذف آن به حداقل برسد. از سوي ديگر سرمايه گذاري ايران
بر ساخت نيروگاه متمرکز باشد. و بتواند رقمي در حدود 25 تا 45 هزار مگاوات برق
هسته اي توليد کند. در آن صورت غني سازي جنبه منطقي پيدا کرده و کسي از ايران به
خاطر غني سازي و دلايل آن سوال نمي کند.
در پاسخ به سوال دوم نيز بايد بگويم که هرگز هيچ تضميني وجود ندارد. مگر
آنکه ايران درآمد ساليانه خود را از توليدات و صادرات غير نفتي به بالا تر 200 ميليارد دلار برساند و
در سطح منطقه از توان اقتصادي ايده آلي برخوردار شود. لذا در شرايط حاضر برقراري
روابط اقتصادي و اهتمام به عملياتي کردن اصل 44 قانون اساسي بايد استراتژي اصلي دولت
جمهوري اسلامي باشد. که در نتيجه آن تقويت صادرات و افزايش درآمد هاي غير نفتي
نفود خود در منطقه و جهان را به مراتب افزايش دهد.
اما سوال سوم ناظر به موقعيت کشوري مانند ليبي است که تا حدودي در پاسخ
به سوال اول آن را مورد توجه قرار دادم. اما بايد به ياد داشت که ليبي هم به دنبال
غني سازي بود و نه توليد نيروگاه.
و در آخرين سوال بايد موافقت خود را با دوست عزيزم اعلام کنم که: همه
کشورها و دولت ها منافع ملي خود را مورد توجه قرار مي دهند و اساسا اين از وظايف
ذاتي دولت هاست. اگر چنين نکنند و منافع دولت هاي ديگر را به منافع خود ترجيح
دهند، بايد آنها را خيانت کار دانست. دولت هايي نظير دولت هاي ايران قبل از
انقلاب...
نظرات ()
|
ايران به غني سازي اورانيوم احتياج ندارد...
حالا ديگر 20 ساعتي از مهلت ايران براي پديرش قطع نامه
گدشته است و شمارش معکوس براي تصويب قطع نامه بعدي آغاز شده. در اين مدت چه خطابه
ها که در منقبت غني سازي خوانده نشده و چه غم نامه ها که در مذمت به دهان شير
افتادن نگاشته نشده است. از گروه هاي تندرو راست تا فول چپ هاي مقيم اينجا و آنجا
همگي حرف ها زده اند و مطالب بسيار نوشته اند، اما در اين ميان آنچه که هميشه
مغفول بوده و اصراري بر طرح آن وجود نداشته موضوع اصلي انرژي هسته اي (نيروگاه
هسته اي) است.هيچ گاه طرفين به اين موضوع نپرداختند که اساسا طرح موضوع غني سازي و
سرمايه گذاري چنين گسترده بر آن بدون داشتن نيروگاه چه فايده اي به حال ما دارد؟
مگر مي
توان بدون داشتن نيروگاه با انبارهاي مملو از UF6، 4 درصد غني شده برق توليد کرد؟ مگر مي شود با راه
اندازي 3 هزار سانتريفيوژ و غني سازي صنعتي از هرز رفتن انرژي جلوگيري کرد؟ مگر مي
شود نيروگاه بوشهر را بدون توربين هاي روسي راه اندازي کرد؟ و مگر مي شود بدون
رضايت آمريکا از روسيه توربين خريد؟
از طرف
ديگر گروه هاي تندرو هر روز در بوق هاي رسانه اي(منظورم رسانه هاي ايمپرياليست غرب
ليبرال نيست) خود مي دمند که بله پذيرش قطع نامه عزت ملي مارا زير سوال مي برد.
حال آنکه هرگز به اين سوال پاسخ نداند که عزت چيست و در دنياي امروز چطور معنا مي
شود؟ آيا با داشتن خط توليد سانتريفيوژ و توليد اورانيوم غني شده و حتي موشک هسته
اي مي توان گفت که ما عزيز شده و ديگران به حضيض افتاده اند؟ چطور است که کره
شمالي و پاکستان که توان اتمي خود را به رخ جهانيان کشيده اند هرگز در دنيا عزيز
نيستند؟ اما به يک باره ايران تنها با داشتن ساختار غني سازي عزيز مي شود؟ البته
پاسخ داده مي شود که بله آمريکا را ذليل
کردن خود عزت است. اما من سوالي دارم که گمان مي کنم پاسخ دادن به آن قدري به واقع
گرايي مان بيافزايد. و آن اينکه آيا عزت واقعا در افتادن با يک بمب ساعتي در حال
انفجار است؟ به گمان من کساني که چنين تحليل مي کنند از يک نوع خود کم بيني مزمن
رنج مي برند. و دليل آن هم اين است که
گمان مي کنند ايران قادر نخواهد بود در دراز مدت به يک قدرت منطقه اي تبديل شده و
پيرامون خود را تحت تاثير قرار دهد. به ديگر سخن اگر فرض را براين بگيريم که قدرت
با توان نظامي مساوي نيست. پس باور خواهيم کرد که قدرت سياسي و چانه زني بين
المللي و لابي هاي جهاني به ايران فرصت مي دهد تا به يک قدرت منطقه اي و حتي جهاني
تبديل شود. براي بسط بيشتر نياز است تا به مزاياي نسبي کشورمان و نياز هاي منطقه
اي نگاهي بياندازيم.
ايران کشوري است با مساحت بسيار زياد و منابع انرژي غني.
کشوري که پنجمين ذخاير بزرگ نفت جهان و دومين دخاير گاز جهان را دارد. کشوري که از
رودهاي خروشان، آفتاب سوزان و تندباد هاي وزان برخوردار است. کشوري که بزرگترين
مراتع و کشتزار هاي منطقه را در اختيار دارد و از همه مهمتر نيروي انساني خلاق،
هوشمند و توانمند بسياري دارد. کشوري با اقليم هاي گوناگون و ظرفيت هاي فرهنگي،
هنري بسيار غني. و چه مزاياي مکشوف و نا مکشوف ديگري که هر کدام براي عزت مند شدن
يک کشور کافي است.
طبق گفته هاي وزير انرژي دولت خاتمي منطقه خاور ميانه و
آسياي مرکزي نيازمند بيش از 60 هزار مگاوات برق وارداتي در سال است. و ايران پتانسيل
لازم براي توليد اين مقدار برق مازاد بر مصرف را دارد. از طرف ديگر ظرفيت لازم
براي تبديل شدن به بزرگترين صادر کننده ميوه، برنج، گندم، چاي، فرش و ... در ايران
مهيا است. همچنين ايران داراي مهمترين مراکز باستاني و فرهنگي در خاور ميانه و از
بهترين هاي جهان است که مي تواند صنعت توريسم را شکوفا کند و هزار يک مزيت ديگر که
برشمردن آنها از حوصله اين بحث خارج است. بنابراين اگر ايران بتواند در يک برنامه
بلند مدت(بيست ساله) همه اين ظرفيت هارا بارور کند؛ خواهد توانست بزرگترين صادر
کننده برق، نفت، گاز، ميوه، غلات، صيفي جات، و ... شود که نتيجه بديهي آن عزت مند
شدن ايران است.
مثال کوچکي مي تواند اين عزت را عيني و ملموس تر کند. فرض
بر آن مي گيريم که در ايران 1400 زندگي مي کنيم، در سال 1385 يا 86 ايران تعليق
غني سازي را پذيرفته و با سرعت هر چه تمام تر به اجراي چشم انداز پرداخته است. حال
مي تواند به بيش از 15 کشور منطقه اي خود برق صادر کند، خطوط لوله خود را به مرزهاي
هند، چين و اروپا رسانده است. بيشترين ميزان صادرات را در سطح منطقه به خود اختصاص
داده است و قس علي هذا...
با اين
فرض که بعيد هم نيست آيا آمريکا حاضر است به کشور تامين کننده برق بيش از 15 کشور
خاور ميانه و آسياي مرکزي، کاز نيمي از دو قاره اروپا و آسيا و بزرگترين تامين
کننده نفت دومين کشور صنعتي جهان(ژاپن) حمله کند؟ آيا با اين موقعيت ايران نمي
تواند مدعي نياز به توليد برق اتمي در سطح گسترده و همين طور غني سازي صنعتي شود؟
آيا ايران، از بزرگترين توليد کنندگان گندم جهان مي تواند آماج حملات و يا حتي
تحريم هاي آمريکا شود؟ قطع برق، گاز و نفت بيش از سي کشور جهان را چه کسي جبران مي
کند؟
با اين احوال آنهايي که معتقدند ما بايد غني سازي را ادامه
دهيم، يا نمي دانند عزت چيست، يا شايد تصور مي کنند که چنين ظرفيتي در ايران وجود
ندارد که در هر دو صورت به خطا زده اند. ايران به سانتريفيوژ و غني سازي اورانيوم
نياز ندارد به عقل هايي غني شده محتاج است تا آينده ايران را آنگونه که بايد، نه
آنگونه که خوشايد خود باشد بسازند.
احتمال سقوط...
ميثم عزيز گفته بود: "به نظر من مجلس اصولگرا با استیضاح احمدی نژاد او را از سمت ریاست جمهوری برکنار نمیکند چرا که این یک خودکشی خواهد بود چون مسلما در این صورت رییس جمهور بعدی اصولگرا نخواهد بود. تو چی فکر میکنی؟"
اين نظر با توجه به متن رابطه احمدي نژاد و استرس حاجي داده شده بود. كه پيش از ارايه نظر شخصيم لازمه چند تا توضيح بدم:
1. من در اون متن نظر دوستم (الپر) رو منعكس كرده بودم.
2. معتقدم كه استيضاح احمدي نژاد هرگز يك خود كشي سياسي نيست.
3. با توجه به سابقه و نوع راي ريزي ايرانيها هيچ نظريه و نظريه پردازي نميتواند ثابت كند كه در صورت استيضاح احمدي نژاد، نفر بعدي اصولگرا نيست.
حال با اين مقدمه به سراغ موضوع اصلي ميروم: آيا احمدي نژاد باقي خواهد ماند يا با استيضاح از رياست بر دولت ايران كنار گداشته خواهد شد؟
براي پاسخ به اين سوال بايد به چند سوال جواب داد:
I. چه كساني با احمدي نژاد مخالفند و اين افراد تا چه اندازه قادر خواهند بود براي راي به عدم كفايت سياسي احمدي نژاد چانه زني كنند؟
II. آيا اين گروه اراده ارايه طرحي چنين جنجال برانگيز را دارند؟
III. چه كساني با ادامه رياست جمهوري احمدي نژاد موافقند و قدرت اين افراد براي مقابله با مخالفان وي در چه حدي است.
IV. آيا نظام آمادگي رويارويي با چنين طرحي را دارد؟
V. احمدي نژاد تا چه حد بر تندرويها و بد فهمي هاي اطرافيان خود اصرار ميكند؟
در پاسخ به سوال اول بايد گفت كه سه گروه با احمدي نژاد مخالفند، گروه اول كه به صراحت، از ابتداي رياست جمهورياش و حتي پيش از آن (در زمان تصدي وي بر شهرداري تهران) با او مخالفت ميكردند، اصلاح طلبان بودند كه دلايل مشخص و قابل طرحي براي مخالفت خود داشتند، جريان دوم حاميان هاشمي رفسنجاني(كارگزاران) هستند كه نه به دلايل تئوريك بلكه به دليل اختلاف نظر در درستكاري و بزهكاري هاشمي با او به مخالفت پرداختند و از اين منظر به تخريب هاشمي و اطرافيان وي توسط احمدي نژادي ها اعتراض داشتند. دسته سوم نيز جريان درون گروهي اصولگرايان هستند كه با احمدي نژاد بر سر موضوعات اقتصادي و سياست خارجي نزاع دارند. بنابراين مخالفت با احمدي نژاد فصل مشتركي است بين اصولگرايان معقول(فراكسيون اصولگرايان خلاق)، جريان اصلاح طلب-محافظه كار كارگزاران و جريان پيشروي اصلاحات.
اما در مورد قسمت دوم سوال بايد گفت: جريان اصلاح طلب مقيم مجلس از آغاز نشان داده است كه به عضوي بي خطر شباهت بيشتري دارد تا يك آلترناتيو تعيين كننده و جريان ساز. هرچند كه اكبر اعلمي به تنهايي توانسته است قسمتي از خلا اصلاح طلبي را در مجلس پركند، اما بدون همكاري ساير اصلاح طلبان و همچنين اصولگرايان خلاق تحقق استيضاح رييس جمهور امري محال است.
جريان كارگزاران نيز به كلي دست پايين را در مجلس دارد و با چند نماينده(آن هم نه از هم حزبي ها) سكوت را به قيام ترجيح داده و خارج از مجلس به نقد حاكميت ميپردازد.
بر اين اساس ميتوان گفت كه به درستي تنها جريان توانا براي استيضاح احمدي نژاد "اصولگرايان خلاق" خواهند بود كه در تحركات اخير خود و مرزبندي هاي گسترده با حاميان احمدي نژاد نمايشي از اين پتانسيل ارايه دادند. هر چند كه اين گروه حتي براي طرح سوال از احمدي نژاد نيز پا پيش نگداشتند و حمايت چنداني از "اكبر اعلمي" نكردند، اما اين احتمال هيچ گاه منتفي نشده است و ميتوان درك كرد كه مرزبندي با "اصولگرايي خام" چنان نيست كه "خلاقان" را به دامن "اصلاح طلبان" بياندازد و شايد از اين رو از "اعلمي" حمايت نكردند.
اما در مورد سوال دوم ميتوان چنين نظر داد: چند احتمال براي مخالفت "خلاقان" با احمدي نژاد وجود دارد.
1. اختلاف نظرهاي اقتصادي در باره نحوه اداره كشور
2. اختلاف نظر درباره نحوه پيش برد پرونده هستهاي
3. اشكال به مهره چيني دولت توسط احمدي نژاد
4. عدم به كارگيري نيروهاي "خلاق" در دولت
5. ايجاد آلترناتيو براي دولت تا از اين طريق تندروي هاي آن كنترل شود.
6. نگراني از بد نامي اصولگرايي و آماده شدن براي حدف احمدي نژاد و جايگزين كردن نيرويي كارآمد تر
احتمال اول ناظر به حضور اقتصاد خوانده هاي مجلس در رسته "خلاقان" است. به اين معنا كه گروه اقتصاد خوانده به مشي اقتصادي دولت، اشكالات كلاسيك داشته و آن را غير علمي ميدانند. چه آنكه احمد توكلي و محمد خوشچهره بارها بر اين مشي افراطي و غير علمي دولت ايراد كردهاند.
احتمال دوم بر اين بنيان استوار است كه روزنامههاي نزديك به محافل محافظهكار در چند مقاله پياپي به نقد تند و بيپرده سياست خارجي دولت و سخنرانيهاي احمدي نژاد پرداختند.
احتمال سوم، به اعتراضات متعددي باز ميگردد كه در ابتداي تشكيل دولت نهم از مجلس برآمد و به نقد انتخابهاي احمدينژاد پرداخت. تا جايي كه به پنج وزير احمدينژاد راي اعتماد داده نشد و پس از آن نيز چند باري طرحهاي استيضاح مطرح شد.
گزينه چهارم به زمزمههاي تصدي محمد خوشچهره و احمد توكلي بر صندلي وزارت اقتصاد و سازمان برنامه اشاره ميكند. اين زمزمهها نشان از تمايل جريان اصولگرايي به انتخاب اين افراد داشت. و با عدم ارايه نام اين افراد به دولت، اولين جرقههاي مخالفت با احمدي نژاد زده شد و كم كم خرمن انتقاد شعله كشيد.
بند پنجم گزينه مورد تاكيد محافل محافظهكاراست كه ميگويند مجلس قصد دارد تا با نقد از درون به كارايي دولت بيافزايد.
و ششمين احتمال را از آن رو طرح كردم كه گمان ميكنم، ترس بزرگي در دل اعاظم و ريش سفيدان اصولگرا از بازگشت اصلاح طلبان وجود دارد. آنها هر جا كه مينشينند از اين احتمال حرف ميزنند و از بازگشت اصلاح طلبان به بازگشت دراكولا تعبير ميكنند. اين ترس زماني گسترش يافت كه جريان حاكم بر دولت با رايحه خاص خود در جريان انتخابات شوراها و خبرگان شكست سختي خورد و حتي در مياندورهاي مجلس هم يكي از دو اصولگراي سنتي(اسد بادامچيان) به خانه ملت راه نيافت. بر اين اساس جريان اصولگرا قصد دارد تا با مرزبندي گسترده با دولت نشينان به بازسازي چهره خود بپردازد. به اين معنا كه ما هم مخالف سياست هاي دولتيم و اگر تا امروز هم صبر كرديم براي اين بود كه نگران از ضربه خوردن نظام بوديم.
با اين تفاضيل ميتوان رگه هاي پررنگي را از اراده استيضاح در جريان اصول گرايي ديد. هرچند كه اين رگهها با بروز بحران هاي تازه خود به جريان تبديل ميشود و در صورت كنترل بحرانها محو شده و جور ديگري تفسير ميشود: ما ميخواستيم دولت سربلند باشد كه بحمدالله شد.
اكنون ميتوان به سوال ديگر پاسخ داد: موافقان چه ميكنند؟
موافقان احمدي نژاد گروه گستردهاي نيستند، چند سايت خبري، يك روزنامه صبح، يك نماينده باهنر و چند تايي جوان حرص و جوشي. هر چند كه بسياري تلاش دارند سپاه پاسدارن را در زمره مدافعان احمدينژاد جا بزنند، اما معتقدم كه سپاه با همه شباهتهايش به جريان احمدينژاد دچار چند صدايي گستردهاي است، مدافعان هاشمي رفسنجاني، قاليباف و حتي خاتمي در ميان اين دسته كم نيستند، هرچند تقيه كنند. اما قوي ترين مدافع احمدينژاد شوراي نگهبان است كه يك تنه در مقابل مجلس نيز ايستادگي ميكند. اين شورا در هر زماني كه لازم باشد و البته قادر، به هيچ طريق حمايتش را از احمدي نژاد دريغ نميكند.
بنابراين گمان ميكنم كه احمدي نژاد در اوج قدرت منزوي شده است و پايه هاي دولت او لرزان است. كه اگر تا پايان اين دوره مقاومت كند بعيد ميدانم مستعجل نباشد.
اما كليدي ترين سواليكه طرح كرده بودم اينجا ميتواند قدري اوضاع احمدينژاد را شفاف تر نمايد: آيا نظام آمادگي رويارويي با چنين طرحي را دارد؟ به نظر من خير، هرچند كه ايستايي دولت احمدي نژاد زير سنگيني يك علامت سوال بزرگ لرزان شده است، اما به تناسب بحرانهاي پيش روي احمدينژاد و نظام ميتواند عاملي براي بقاي او به حساب آيد. به تعبير ديگر بيم از تخريب بيش از پيش تند بادها صاحبخانه را از تعويض ستون پوسيده اما اصلي خانه منصرف ميكند و تا زماني كه اين تندبادها اين چنين بي مهابا وزانند، احمدي نژاد بر عالي قاپوي خود استوار است، هر چند ممكن است عملا سكان اين كشتي توفان زده را ديگران به دست گيرند.
سوال ديگر تا حدودي در پاراگراف بالا پاسخ داده شد، اما ميتوان آن را چنين بسط داد: بحرانهاي پيش روي نظام و دولت چندان خشن شدهاند كه ديگر لحن عاميانه و تهديد آميز احمدينژاد و مشاوران او نميتواند به عنوان سياست تهاجمي و فعالانه قلمداد شود، از اين رو او را به سكوت فرا ميخوانند و سياست چراغ خاموش پيش ميگيرند و به حل فصل پشت پرده ماجراها ميپردازند. به گمان من پايان اعتصاب سيد حسن نصرالله، كاهش تعداد تهاجمات به نيروهاي آمريكايي در عراق، سكوت در باره كنسولگري اربيل، واكنش نشان ندادن نسبت به وضعيت سومالي و سكوت اختيار كردن در باره مداكرات سوريه_اسراييل و حماس_اسراييل نشان از سياست مذاكره پشت پرده و حركت با چراغ خاموش ميدهد. چنانچه تصويب قطعنامه جديد سازمان ملل درباره هولوكاست نيز به واكنش رسمي مقامات ايراني منجر نشد.
در پايان ميتوان اينگونه نتيجه گيري كرد كه اگر هاشمي رفسنجاني اوضاع را غير عادي نخوانده بود، متكي شرايط را جدي ندانسته بود و محسن رضايي براي بازگشت به نيروهاي مسلح اعلان آمادگي نكرده بود، شايد به همين زودي ها طرح عدم كفايت سياسي رييس جمهور روي ميز حدادعادل جا خوش ميكرد. هر چند كه طرح جديد مجلسيان براي افزايش طول عمر مجلس هفتم به بهانه برگزاري همزمان با رياست جمهوري ممكن است با مخالفت شوراي نگهبان روبرو شود و مجمع تشخيص مصلحت نظام راي به كاهش عمر رياست جمهوري دهد.
جنگ ايران و آمريکا از جنگ روانی تا واقعيت
اين روز ها موضوعات جديدي در اطراف پرونده هستهاي ايران مطرح ميشود. موضوعاتي نظير جنگ، كه البته در سايه رويكرد گسترده تحريم بيش تر به جنگ رواني شباهت دارد. هر چند كه عقل سليم حكم ميكند تا با جدي گرفتن احتمالات و خطرات، استراتژي و تاكتيك هاي مناسب را اتخاذ كرد. اما فارغ از مباحث اجرايي، طرح مقوله جنگ به خودي خود، تلاشي رسانهاي و نه حتي ديپلماتيك است كه گزينه اي محسوب ميشود براي ارعاب و پس راندن ايران از مواضع بدون انعطاف خود. چه آنكه آگاهان به مسايل سياست خارجي و پيگيران دو جنگ اخير در خاور ميانه به نيكي ميدانند كه آمريكا از قدرت ايران و نفود آن در اقشار خاص كشورهاي مختلف منطقه آگاه است. و اگر شاهد مثالي لازم باشد همكاري ايران با آمريكا در پرونده جنگ با طالبان در افغانستان گواه روشن و صريحي است براين مدعا. در اين نبرد كه بي ترديد با موفقيت سريع و مطمئن آمريكا همراه بود، ايران نقشي حايز اهميت ايفا كرد. ايران با بهره گيري و سازماندهي نيروهاي "مجاهدين افغان" (ياران احمد شاه مسعود) و حمايت كامل از روند جنگ در افغانستان توانست پيروزي آمريكا را در كوتاه مدت امكان پذير سازد. كه البته به روايتي با ترور احمد شاه مسعود، توسط اعراب مدافع آمريكا شايد هم مخالف ايران، اين هم كاري همه جانبه ايران با پاسخ خصمانه آمريكا مواجه شد. از ديگر سو عدم همكاري ايران در جنگ سوم خليج فارس(جنگ دوم آمريكا-عراق) و مخالفت اين كشور با استقرار نيروهاي غربي در عراق، آمريكا را در مراحل گوناگوني دچار سختي و درد سر كرد. بر اين اساس به خوبي ميتوان دريافت كه ايران از قدرت نفوذ بالايي در منطقه برخوردار است. و آمريكا نيز به كمال از گستردگي اين نفوذ آگاه است. پس ميتوان پيش بيني كرد كه جنگ فرسايشي، كلاسيك و با تكيه بر زمين در برنامه كوتاه مدت آمريكا جايي نخواهد داشت. چه آنكه در صورت ورود نيروهاي آمريكايي به خاك ايران بدون شك تعداد تلفات نظاميان اين كشور نسبت به دو جنگ اخير افزايش خواهد يافت. از اين رو آنچه كه ميتواند گزينه اصلي در تهاجم به ايران محسوب شود، قطع يد نظام از توانمندي هاي استراتژيك و تبديل ايران به مخروبه است به ديگر سخن آمريكا با تخريب گسترده پادگان هاي نظامي، نيروگاه هاي هسته اي، نيروگاه هاي توليد برق، سد ها و ... توسط حملات موشكي و هدف قرار دادن فرودگاه ها، لنگر گاهها، همچنين پالايشگاه ها و مراكز مهم صنعتي و توليدي با فشل كردن اقتصاد و منابع درآمدي كشور از طرفي و نابود كردن مراكز نظامي و تصميم گيري از طرف ديگر، ايران را با چالشي عظيم در كنترل و تامين امنيت كشور (در وجوه انتظامي، اقتصادي، اجتماعي و رواني) مواجه سازد. در اين صورت، بروز جنگ داخلي و از هم گسيختگي روز افزون حاكميت را ميتوان پيش بيني نمود.
با اين پيش زمينه ميتوان به محور بحث باز گشت كه آيا آمريكا به ايران حمله خواهد كرد؟ امروز آمريكا به شدت از وجود ايراني اتمي در منطقه هراسناك است. اما اين دليلي كافي براي تهاجم به ايران نيست. چه آنكه آمريكا در مقابل ساير كشور هاي اتمي دنيا همچون، پاكستان، هند، اسراييل و ... چنين با دستپاچگي برخورد نكرده و هرگز نخواسته تا آنها از تحقيقات و حتي گسترش توان تسليحاتيشان دست بكشند. بنابراين حمله به ايران از اين منظر منتفي است و عوامل ديگري بايد باشند تا اتميزه شدن ايران را به خطربزرگي براي آمريكا تبديل كنند. عوامل گوناگوني همچون: مبحث هلال شيعي، تلاش ايران براي مقابله با اسراييل، حمايت از گروه هاي سياسي ، نظامي و شبه نظامي خاص در منطقه، اصرار بر حضور پررنگ در تعيين سرنوشت منطقه و ...
همان طور كه پيش از اين نيز گفتم صرف قدرت مند بودن كشوري مخالف آمريكا در يكي از مهم ترين مناطق (شايد هم مهم ترين منطقه ) دنيا خود خطري براي منافع آمريكا محسوب ميشود. خطري جدي كه با بهره مندي از توان هسته اي جدي تر هم ميشود. پس بيش و پيش از سلاح هستهاي، تعارض هاي ايدئولوژيك - استراتژيك ايران و آمريكا است كه عامل اصلي نگراني و عصبانيت آمريكا به حساب ميآيد.
حال ميتوان نتيجه گرفت كه دقيقا ايران هدف اصلي آمريكاست. هدفي كه يا بايد از روي زمين محو شود ( مقايسه كنيد با روش احمدي نژاد براي حذف اسراييل) و يا با تغيير در روش ها، سياستها و استراتژيهاي ايران، اين كشور از مقابله و عناد با آمريكا دست بردارد. در وهله اول تلاش براي تحقق گزينه دوم بديهي تر به نظر ميرسد. بنابراين استفاده از كليه ابزارهاي نرم افزاري، مانند، تحريم، تهديد، تبليغ و ايجاد جنگ رواني و ايجاد اجماع جهاني براي انزواي ايران راه حل اصلي و تاكتيك فعلي آمريكا بايد باشد، تا از اين طريق با بهره گيري از ابزارهاي سياسي و تاكتيك نرم افزاري به استراتژي خود (تبديل ايران به يك كشور بي خطر) دست يابد(لازم به ياد آوري نيست كه اين مدل در مورد ليبي نيز عملياتي شد و معمر قذافي را به زانو در آورد). از اين معنا آنچه به دست ميآيد جز اين نيست كه دو راه براي ايران باقي نميماند:
1. تسليم، در مرحله نرمافزاري، تن دادن به نظرات آمريكا و بازگشتن به عرصه گفت و گو و مذاكره
2. مقاومت، پافشاري بر اهداف از پيش تعريف شده و ايستادگي تا ورود به مرحله سخت افزاري كه همانا جنگ است و پيروزي آمريكا محتمل تر به نظر ميرسد.
از اين رو ميتوان باور داشت كه آمريكا كمر بسته تا ايران را به زانو درآورد و در اين راه در وهله اول (اكنون) به ابزار هاي نرم افزاري تكيه خواهد كرد و در صورت مقاومت، وارد فاز سخت افزاري خواهد شد. (مدلي كه براي به زانو درآوردن صدام به كار گرفته شد.) مدلي كه طولاني تر از آن است تا به اين زودي ها به ثمر بنشيند.
رابطه احمدي نژاد با استرس حاجي!!!!!
الپر در پست آخر خود به تحليلي از وضعيت نا هنجار و متزلزل دولت نهم پرداخته و احتمال داده است كه دولت در سرازيري بودجه 86 سقوط كند. و اين معنا را در اجماع گسترده جريان هاي مختلف سياسي عليه تصميمات غير كارشناسي دولت پيگيري ميكند. به گفته الپر: " یک موج جدید و البته قوی نارضایتی و انتقاد از احمدی نژاد، کم کم دارد فراگیر و بی پرده می شود و هرچه اثرات نامطلوب و غیر قابل تحمل سیاستهای غلط دولت بیشتر مشخص می شود، این انتقادها نیز ملموس تر شده و جدایی موتلفین پیشین از دولت و پیوستن آنها به صف منتقدان پررنگ تر می شود. نتایج انتخابات هم نشان داد که وضع رییس جمهور، دولت و حامیان آن از این جهت بسیار خراب است. "
وي به گستردگي اين طيف اشاره ميكند و از احمد توكلي، محمد خوش چهره، عماد افروغ و جواد جهانگير زاده به عنوان اصولگرايان قدرتمند منتقد احمدي نژاد ياد ميكند. از ديگر سو يادداشت ها و سرمقاله هاي دو روزنامه صاحب نفوذ جمهوري اسلامي و همشهري نيز در مقام شاهدي براي سست شدن پايه هاي مقبوايت دولت در ميان اصولگرايان به صحنه تحليل وارد ميشوند. همين طور علي پير حسين لو به جدال بين دولت و كيهان اشاره ميكند و از كيهان به عنوان آخرين روزنامه اصولگراي حامي دولت ياد ميكند.وي با اين تحليل قصد دارد تا نشان دهد كه سياست هاي سراسر شتاب زده دولت موجي از نارضايتي را در ميان اصول گرايان به وجود آورده است. اما جبهه ديگر اين طيف اصلاح طلبان هستند كه در موارد گوناگون به نقد دولت روي آورده اند. و اين كه حضور مجدد اصلاح طلبان در عرصه جدي نقد دولت خود نشان از فراگير شدن نقد دارد، چه آنكه اصلاح طلبان در موارد گوناگون صبر پيشه كرده بودند تا آنچه به عنوان خطر به مردم معرفي كرده بودند محقق شود. بنابر اين بازگشت اصلاح طلبان خود نشان از تحقق پيش بيني آنها دارد و مي توان نتيجه گرفت كه نارضايتي فراگير شده است.
آنچه كه تا اين جاي بحث به آن پرداخته شد غالبا تحليل همكار عزيزم بود، اما از اينجاي سخن به بازسازي فضاي حاكم بر جامعه با نگاهي ديگر خواهم پرداخت.
به اعتقاد من اجماع گسترده عليه احمدي نژاد و دولت نهم ريشه در شكست اصولگرايان دارد. به ديگر سخن پيروزي احمدي نژاد در انتخابات 3 تير بيش از آنكه يك پيروزي براي طيف نوخاسته آبادگر باشد، شكستي زود هنگام براي جريان اصولگرا به حساب آمد كه سرمست از به دست آوردن مجلس هفتم خود را براي تكيه بر اريكه رياست جمهوري آماده كرده بود. در اين شرايط حضور مستقل احمدي نژاد در صحنه و كنار كشيدن از شوراي هماهنگي موجب بي اعتبار شدن ريش سفيدي، بزرگ منشي و پدر سالاري در اين جريان شد و همين مساله به حضور متفرق اصولگرايان منتهي شد. علي لاريجاني، محمد باقر قاليباف، احمد توكلي، محسن رضايي و در نهايت محمود احمدي نژاد با تشكيل ستاد هاي مستقل به تبليغ و گاهي تخريب پرداختند. محسن رضايي و احمد توكلي كناره گرفتند. علي لاريجاني و محمد باقر قاليباف به رقابت با محمود احمدي نژاد پرداختند و هر دو شكست سختي خوردند. اينجا نقطه عطفي در روابط ميان اصولگرايان و نومحافظه كاران به حساب ميآيد چه آنكه بزرگان و احزاب قدرت مند اصولگرا از طيفي نوپا شكست سختي خورده و نتوانستند به دور دوم راه يابند. احمدي نژاد انشعابي با راي خود ناطقنوري را خانه نشين كرد و از كل راست گرايان سنتي تنها به علي لاريجاني بسنده كرد. البته در اين ميان متكي نيز به راست سنتي تعلق دارد اما به درستي نقش هاي كليدي را نزديكان احمدي نژاد از آن خود كردند.
در اين شرايط اختلاف ميان اصولگرايان و نو محافظه كاران به اوج خود رسيد و به اعتقاد من عقلايي ترين عملكرد را اصلاح طلبان داشتند كه با برگزاري روزه سكوت زمينه را براي افتراق هر چه بيشتر در ميان اصولگرايان فراهم كردند. چه آنكه اصلي ترين علت وحدت در ميان اصولگرايان وجود دشمن مشتركي به اصلاح طلبان بود و سكوت اصلاح طلبان زخم عميق تري بود بر بدنه شقه شده اصولگرايي.
حال اين افتراق گسترش يافته به مخدوش شدن اعتبار اصولگرايي منتهي شده است و از اين رو است كه آنها احساس خطر ميكنند و اين گناه را بر ضمه احمدي نژاد ميدانند.چرا كه حضور غير تشكيلاتي احمدي نژاد در انتخابات موجب اين چند تكه شدن شد. پس پيش از آنكه از او به خاطر اتخاذ سياست هاي غير ملي و شديدا گروه زده عصباني باشند از اين ناراحتند كه شكاف بين اصولگرايان را نمايان كرد، گسترش داد و حتي پس از رياست جمهوري نيز نپذيرفت كه يكي از اصولگرايان است و تلاش كرد تا پيروزي را تنها به نام خود ثبت كند و اعلام كند كه مستقل است و غير جناحي. از همين رو بود كه به بزرگاني چون محمد خوش چهره و عماد افروغ ميدان نداد و حتي احمد توكلي را با همه نزديكي به خود كنار گداشت. هر چند كه آنها فراموش كردهاند:به فرض اجماع و معرفي لاريجاني به عنوان تنها نماينده اصولگرا، هاشمي رفسنجاني ميتوانست بازي را از دستان اصولگرايان خارج و او را رييس جمهور ايران معرفي كند. چرا كه در بين اصولگرايان لاريجاني ها از اقبال مردمي بالايي برخوردار نيستند.
باز بيني نقش اصلاح طلبان در پيشبرد پرونده هسته اي
اين روزها بحث هسته اي حسابي داغ شده است و هر جا كه پا بگذاري از خبرگزاري و روزنامه گرفته تا سايت و وبلاگ حتما حرفي از هسته اي به ميان آمده است. هر چند كه دو موضوع داخلي و خارجي (حضور معاون احمدي نژاد در مجلس رقص زنانه در تركيه و اعدام صدام) هم ظرفيت كافي براي تيتر يك شدن دارند اما غفلت از اصلي ترين مشكل و بحران بين المللي ج اا ميتواند كمي ساده لوحي باشد. پرونده ايران به شوراي امنيت رفت و قطع نامه اي عليه ايران صادر شد و تحريم يك قدم به ما نزديك تر شد.
حالا جريان راديكال حاكم با عظيم ترين معضل قابل تصور در دوران كوتاه حيات سياسي خود رو به رو شده است. احمدي نژاد در غير منسجم ترين، بي برنامه ترين، پشت پرده ترين و بي فايده ترين مدل سياست خارجي پرونده ايران را به جايي رساند كه "لبه پرتگاه" بهترين نام براي آن خواهد بود. برنامه اي كه به كاتاليزوري براي درست نمايي سياست هاي جنگ طلبانه بوش بيشتر شبيه بود تا پيگيري منافع ملي و استيفاي حقوق هستهاي!
اما آنچه محور اين يادداشت به حساب ميآيد بازبيني نقش اصلاح طلبان در روند هدايت پرونده هسته اي است. اصلاح طلبان پس از سوم تير 85 به سكوت و تاكيد بر اعتماد سازي پرداختند و استراتژي مقبول خود را تبليغ كردند، تبليغي كه فارغ از درستي يا نادرستي آن هيچ تغييري در جهت گيري مسئولان هسته اي كشور نداشته است. بنابراين اصلاح طلبان نقشي خنثي در اين روند داشتهاند، چه آنكه احمدي نژاد، تيم سياست خارجي و جريان حاكم بر شوراي عالي امنيت ملي، يك صدا حركتي را پيگيري كرده اند كه به درستي ميتوان آن را حركتي مطابق با اميال جريان هاي حاكم بر قدرت در جهان دانست. به طور مثال در طول زمان حكمراني خاتمي هيچ تحليل گر تندرويي در غرب و شرق عالم نتوانست مسالمت آميز بودن فعاليت هسته اي ايران را مخدوش جلوه دهد اما به محض ورود احمدي نژاد اين جريان با تمام قوا به مسموم كردن فضا عليه ايران پرداخت و توانست از هر حركت احمدينژاديها بهترين استفاده را به نفع خود بكند. فارغ از موضوع هسته اي نمونهاي بسيار روشن در موضوع هولوكاست ميتواند به ناتواني و ناداني مسئولين سياست خارجي صحه گذارد. طرح حذف اسراييل از نقشه جهان كه احمدي نژاد آن را در همايش هولوكاست ارايه كرد، با قطع نامه اي مواجه شد كه در مجمع عمومي سازمان ملل به تصويب كليه اعضا، حتي نماينده دايم ايران در سازمان ملل رسيد. اين قطعنامه تصريح ميكرد كه سخن گفتن – له يا عليه- موضوع هولوكاست جرم محسوب شده و در دادگاه هاي ملي و بين المللي قابل پيگيري است. بنابراين اجماع نانوشته جهاني در باره هولوكاست به قانوني مكتوب و قابل استناد بدل شد. چنين سخنراني هاي غير عاقلانهاي خود گواه روشني بر ناتواني و ناداني تيم سياست خارجي ايران به حساب ميآيد. و اين ناداني با سكوت و بي حركتي مطلق اصلاح طلبان به ناموزون ترين شكل ممكن كشور را در معرض خطري جدي و غير قابل جبران قرار داده است.
با اين همه اصلاح طلبان پس از يك سال فعاليت بي تاثير هم چنان بر روش خود پافشاري ميكنند و به تعبير درست تر به سكوت جنجالي خودشان ادامه ميدهند، حال آن كه هر كسي كه كمترين اطلاعاتي از مباحث ديپلماتيك و سياست خارجي داشته باشد به خوبي ميداند كه شرايط گوناگون عكس العمل هاي گوناگون و حتي متناقض ميخواهد و در اين عرصه آن كس موفق تر است كه در هر زمان بهترين تصميم را بگيرد. بنا براين اعتماد سازي و تاكيد بر رفتار پيش محافظه كاري چيزي شبيه محال است و بايد كه در اين شرايط كه نيروهاي تندرو(احمدينژاد-بوش) دو سوي يك رشته را چسبيده اند، عقلا به دنبال راه حلي مرضي الطرفين باشند. راه حلي كه در اولين گام شرايط موجود را حفظ كند و از پيشروي آن جلوگيري كند و در گام بعدي به مسالمت آميز تر كردن فضاي كشور كمك كند. و باور دارم كه سكوت بي منطق اصلاح طلبان چيزي جز از محافظه كاري نيست. چه آنكه جريان اصلاحات به اندازه كافي متنفذ و قدرتمند هست تا در اين برهه حساس با ارايه نظرات كارشناسي شده و قابل اعتناي مبتني بر شرايط موجود و با در نظر گرفتن منافع ملي طرحي نو دراندازد. چنين پتانسيل عظيمي نيز در عقبه ديپلماتيك اصلاحات به خوبي ديده ميشود. نيروهايي كه ميتوانند با تشكيل اتاق فكري توانمند به جاي بازي سياسي به ارايه راهكارهاي منطقي، عملياتي، عالمانه و در حد و حدود شرايط نا مساعد فعلي بپردازند.
امروز شرايط به گونه اي است كه به جرات ميتوان آن را حساس ترين شرايط پس از تسخير ناميد. شرايطي كه اگر امتداد يابد ديگر نا از تاك نشان ماند و نه از تاك نشان.
پاسخي به كامنت هاي تحليل گر عزيز
پيش از بيان هر پاسخي لازم مي بينم بار ديگر اصلي ترين بناي تحليل خود را بازگو كنم تا از در افتادن با تاويل و تفسير اجتناب كرده باشيم.
آن اصل كه اين تحليل بر بنيان آن بنا شده بودچنين است: جامعه ايراني به يك ساختار ارگانيك مجهز است كه داراي حسگر هاي بسيار قوي بوده و بنا بر اين توانايي آن را دارد تا در شرايط گوناگون با سمپاتي جمعي و هم انديشي عام به رفتارهاي مناسب حال دست زند. به اين معنا كه انسان ايراني هر چند به تنهايي دچار سرگشتگي عميق فرهنگي و سياسي است اما در روح جمعي منسجم و همگراست. به ديگر سخن دغدغه ها و پارادوكس هاي بسيار فرد ايراني در جمع او را به وحدتي عام در رويه هدايت ميكند و از همين رو است كه در طول 27 سال حيات جمهوري ديني، 8 بار(رياست جمهوري) انتخاب يكسان داشته است. و البته پس از آن 8 دولت با تكيه بر همان سمپاتي جمعي به يك بدعت دست زده و انتخابات را به دور دوم كشاند.
اما نكات ارزنده اي را كه دوست ناشناسم "تحليل گر" به آن اشاره كرده بود نياز به توضيحاتي دارد كه در ادامه به آن مي پردازم.
1. فرض مردم به عنوان داناي كل: همان طور كه در مقدمه بحثم به موضوع نوع همگرايي جامعه ايراني پرداختم معتقدم: ايرانيان با دغدغه هايشان به وحدت مي رسند. هر چند تك تك افراد از اين همگرايي هيچ اطلاعي ندارند اما به صورت ناخودآگاه با يكديگر تله پاتي داشته و در قالب روحي واحد به راي ريزي مي پردازند. صد البته وطن دوستان و آگاهان به حال و تحليل گران شرايط موجود، از راي ريزي به اين طريق به پوپوليسم ياد مي كنند اما واقعيت (به اعتقاد نگارنده) چيزي جز از اين است: مردم ايران با نوعي آينده نگري سازنده دست به انتخاب ميزنند. شايد قدري غير واقع بينانه به نظر آيد اما در بطن امر مردم ايران شرايط موجود را پذيرفته اند و با آنكه با نقطه آرماني فاصلهاي بسيار دارند اما در تلاش براي رسيدن به آن هستند. هر چند كه افراد اين جامعه از اين نقطه آرماني بي خبر باشند. بنابراين مي توان تصور كرد كه جمع ايرانيان با نوع انتخاب خود به كادر سازي پرداخته و از يك جانبه گرايي پرهيز كرده اند. و اين را به درستي در تنوع انتخاب شان ميتوان دريافت: بازرگان، بني صدر، رجايي، خامنهاي، هاشمي، خاتمي و احمدي نژاد. آيا كدام تحليل گري است كه بتواند انتخابي چنين جامع و همه جانبه را پوپوليسم بخواند؟ اگر به اين نوع انتخاب توجه داشته باشيد خواهيد دانست كه پوپوليسم به انتخاب بي هدف ميماند. اما آيا ميتوان در اين انتخاب ها چنين گزينه هايي را رديابي كرد؟ من كه اعتقاد دارم اين نشان از يك برنامه ذهني جمعي منسجم، پويا، همه جانبه، آينده نگر، گزينش گر، عقلايي و از همه مهم تر تربيت كننده است. چه آن كه همين ذهن به درستي دريافته بود: حكومت داري نياز به كادر با تجربه، عالم، دموكرات و البته غير يك دست (چند صدايي در عرصه حكم راني) دارد. اگر غير از اين بود (پوپوليسم) هميشه به يك يا دو گروه خاص راي ميداد.
2. انتخاب نادرست احمدي نژاد: اگر با يك نگرش مبتني بر حال به راي مردم نگريسته شود به طور قطع قضاوت چنين خواهد بود: انتخاب احمدي نژاد يك خود كشي دست جمعي است. اما اگر جريان اقتدار گرا(حامي احمدي نژاد:مصباح) به قدرت نرسيده بود، تا به كي اين گروه پر مدعا، ناتوان و البته نزديك بين به شعور، توانايي و دانايي مردم اهانت ميكرد و با نگاهي قيم مآبانه در هر گوشه اي به جولان دادن ميپرداخت؟ تا به كي به مجبوب ترين رييس جمهور تاريخ ايران زمين( اگر كوروش كبير را در نظر نگيريم) يعني سيد محمد خاتمي اهانت ميشد؟ تا به كي... اما مهار اين جريان هرگز ميسر نمي شد مگر با قدرت كه دو حالت بيشتر ندارد:
a. عرفي شدن
b. ادامه روند ناموزون، بي تدبير، منجمد و متحجر فعلي
در حالت اول زمينه حضور در اتاق فكر ملي براي شان مهيا مي شود و به عنوان بي بديل خادم ملت مفتخر ميشوند، اما در غير اين صورت بديهي است كه ترد شده و به زباله داني ذهن هوشيار مردم ايران خواهند پيوست. در هر يك از اين دو حالت انتخاب ملت ايران بهترين انتخاب بوده است. فرض ديگري را در نظر بگيريم: انتخاب دكتر مصطفي معين به عنوان رييس جمهور، در اين حالت چه واكنش هايي را ميتوانيد متصور شويد؟ اقتدار گرايان به قتل، ترور، ارعاب، تهديد، تحديد و ساير ابزار هاي خود با شكل شديد تري متوسل ميشدند و كسي كه ضربه ميديد تنها غرور ملت بود، ملتي كه با افتخار به خاتمي راي داد. همو كه همچنان در صدر محبوب ترين مردان ايراني جا خوش دارد.
3. جريان احمدي نژاد(مصباح) به تعديل نميرسد: البته اين بحث به كلي خارج از محور موضوع ماست(انتخاب ايراني) اما از آنجا كه در كامنت تحليل گر عزيز به آن اشاره شده بود توضيح ميدهم. اين موضوع به هيچ عنوان محال نيست، و امكان دارد كه جريان احمدي نژاد عرفي نشود. اما احتمال آن بسيار كم است. چه آنكه به جز زوج احمدي نژاد – مصباح كليه جريان هایي كه در انتخابات نهم دست به حمايت از او زده بودند سير عرفي شدن را طي كرده اند و اين مساله براي احمدي نژاد بزرگترين خطر به حساب ميآيد. به ديگر سخن عقلاي جريان حامي احمدي نژاد در انتخابات نهم: خوش چهره، توكلي، افروغ و ... با گذشت زمان رو به نقد صريح، بي پرده و گاه تند احمدي نژاد آورده و اين فضا به مجلس، شوراي شهر و حتي بدنه دولت نيز سرايت كرده است، به طوري كه رهبر، از دولت او استعفا داد، علي لاريجاني با دولت نهم چالش كرد و حتي آقاي خامنه اي هم در چند مورد دولت را مورد عتاب قرار داد. از ديگر سو رسانه هاي اصولگرا از صدا و سيما گرفته تا كيهان، رسالت، جوان و حتي ايران نيز به نقد دولت دست زدند اگر به اين جريان جمهوري اسلامي و اطلاعات را نيز بيافزاييد خيل قدرتمند و اثر گداري را در عقبه جريان نقاد دولت خواهيد ديد. بر اين موضوعات رسانه هاي اينترنتي اصولگرايان را نيز بيافزاييد. همچنين در مورد مصباح موجي از نارضايتي ها خزيدن گرفته است كه به انزواي هر چه بيشتر او ميانجامد، نمونه بارز اين مورد سرمقالات اخير جمهوري اسلامي است كه مستقيما و با لحني تند مصباح را خطاب قرارا داده است. سايت ها و روزنامه ها و خبرگزاري ها و شخصيت ها و بزرگان اصولگراي منتقد مصباح نيز كم نيستند. اگر جبهه قدرتمند اصلاحات را نيز به اين فهرست بيافزاييد خواهيد دانست كه جريان احمدي نژاد: مصباح، يا عرفي ميشود يا با اكثريت آرا مدفون در قسمت خاطرات تلخ ذهن جمعي ايرانيان ميشود. اما در مورد مبحث سياست خارجي نوعي سردرگمي مفرط مشاهده ميشود كه اين مساله را نميتوان به دولت متوقف دانست. تقريبا اين نا هماهنگي در كل نظام مشاهده ميشود و متاسفانه هيچ تلاشي نيز براي اجماع وجود ندارد. در اين مورد خاص (پرونده هسته اي) ميتوانم به جرات بگويم كه تيم احمدي نژاد بر خلاف سر و صداي گسترده شان خنثي ترين تيم سياست خارجي در ميان دولت ها بوده اند و سياست هاي اين بخش از مراكزي چون شوراي عالي امنيت ملي، مجمع و مشاور رهبري در سياست خارجي(دكتر علي ولايتي) تبيين و هدايت ميشود هر چند كه پرونده قابل قبولي نداشته است.
4. تكثر در جريان هاي سياسي نوعي بحران است نه روحيه جمعي دموكراتيك: در اين مورد بنده حرف زيادي براي گفتن ندارم چه آن كه يكي از اصلي ترين اركان روحيه دموكراتيك در هر جامعه اي وجود چند صدايي در بدنه آن جامعه است و انتخاب هاي مردم نشان از اين روحيه دارد. و شما با بيان اين عبارات نوعي نقض غرض كرده ايد.
5. اما در مورد سنگسار و شكنجه: شما به طبقات خاص اشاره كرديد اما كدام طبقه را ذكر نكرديد بنابر اين قدري مساله مبهم به نظر ميرسد. اما در مجموع كليه مسايل سياسي، اجتماعي و قوميتي را در بر ميگيرد. ببينيد برخي مسايل هرگز به گوش مردم نميرسد. و كاملا كتمان ميشود. به ديگر سخن شباهت به شايعه دارد تا خبر از اين رو نميتواند منشا حركتي و جنبشي باشد. برخي ديگر در فرهنگ ديني مردم نهفته است، و شايد از اين بابت مردم قابل ذم نباشند. اما در مباحث ديگر بايد مصداقي بحث كرد.
6. در مورد سوال آخر كه پرسيده بوديد: آیا واقعاً احمدی نژاد تا چه حد با رأی مردم روی کار آمد، بايد بگويم: احمدي نژاد در دور اول شبهه ناك به دور دوم صعود كرد اما در اين دور راي مردم به احمدي نژاد با همان نكته هاي پيش گفته قابل تحليل است.
بنده هم تحقق آرمان ايراني دموكراتيك را از صميم قلب آرزو دارم، شاد و سربلند باشيد.
تحليلي بر روش شناسي انتخاب در ايران پس از انقلاب ۵۷
مدت هاست كه اينجا چيزي ننوشته ام و گمان مي كنم كه خيلي ها دل پري ازم داشته باشند خيلي ها ديگر حتي پشت سرشان را هم نگاه نكنند، خيلي هاي ديگر هم بهتر ببينند كه مثل من از دنياي وبلاگ نويسي دوري كنند. با اين همه باز هم اين سياست پر فراز و نشيب بود كه مرا براي نوشتن لهيب زد، هر چند كه علايق سياسي ام تعديل شده و حالا هم بيش از سياست به نقش بي بديل اقتصاد در پيش برد دموكراسي اعتقاد دارم اما بد نمي بينم پس از مدت ها تحليلي از اين انتخابات ارايه دهم كه اميد دارم آغازي براي وبلاگ نويسي دوبارهام باشد ....
من مدت ها پيش در همين وبلاگ به نوع خاص انتخاب ايراني ها پرداخته بودم و گفته بودم كه ايراني ها به همه نيروهاي سياسي(پس از انقلاب 57) فرصت بروز و خود نمايي دادند. از رويكرد ملي گرايانه مرحوم مهندس بازرگان تا نگرش خاص(اظهار نظر نكنم بهتر است) دكتر رجايي و چپ گرايي مير حسين موسوي و ليبراليستي هاشمي و سوسيال دموكراتيسم خاتمي و حالا هم راست گرايي افراطي احمدي نژاد! همه جريان هاي مدعي كه در اين خاك حرفي( تاكيد مي كنم حرفي جدي) براي گفتن داشتند و در نوع خود برنامه مند و تشكيلاتي بودند راي دادند. آنها را بر اريكه قدرت نشاندند و يك به يك آزمودند. در اين كشاكش هر جرياني كه بر بلنداي قلل رياست جمهوري نشست پيشينيان را محكوم و خود را پاك ترين خواند و اگر نگوييم خدا شانه به شانه هاي پيامبرش ساييد. از رذايل گذشنگان نوحه سراييد و چه بسا گريه هايي هم كخ نگرفت اما در پايان خود به همان دچار شد كه پيش از اين بود. و اين اولين درسي بود كه جريان سياسي از جامعه ايراني( به اعتقاد من ملتي كه دموكراتيك ترين روحيه جمعي را دارد) گرفت هر چند كه خود نيز ندانست كه اين درس بزرگ: اعتدال را از ملت گرفته است. (افسوس كه باز شعار دادند ملت بالاخره به حرف ما كه اعتدال خواهيم رسيد و چه ها و چه ها...) با اين اوصاف قدرت بزرگترين موهبتي بود كه ايراني هاي هوشمند به سياسيون دادند تا با آن تمرين دموكراسي كنند. مخالف را تحمل كنند و به اجماع برسند. اتفاقي كه براي گذشتگان افتاد وامروز ابراهيم يزدي، مير حسين، هاشمي و خاتمي (به نمايندگي از دولت موقت، دولت جنگ، دولت سازندگي و دولت اصلاحات) در بسياري از اعتقادات خود هم پوشاني دارند و با همه اختلاف سلايق در مسايل گونگون -با كمي اغماز- نظري شبيه به هم دارند.
و اولين جرقه هاي پايان حكومت تك حزبي در سوم تير 84 زده شد. انتخاباتي كه به دور دوم كشيده شد و نمايشي بود از تمايل ملت به هم نشيني احزاب گوناگون دور يك ميز. و مردم نه براي اينكه از هاشمي نفرت داشتند بلكه به خاطر همان هدف پيش گفته (پخته كردن نيروهاي سياسي) به او نه گفتند، تا احمدي نژادي ها نيز به تعادل برسند و دست از تندروي بردارند و به تعبير مرحوم بازرگان " گام به گام حركت" كنند. از اينجا بود كه روش راي ريزي تغيير كرد، نيروهاي سياسي كه نا بلد بودند و كار نمي دانستند حالا كاردان شده بودند و هر يك قافله سالاري كه ادعايي داشت. اين جماعت كه بناست تا بلد نظام باشند، بايد ياد بگيرند كه چند نفري آشي واحد بپزند و آشي كه نه شور باشد نه بي نمك. پس كنار هم نشستن و هم فمري مردن را بايد كه بياموزند. از اين روست كه در انتخابات سوم شوراها نوع راي ريزي تغيير كرد و از هر گروهي با بضاعتي هر چند اندك به اين آشپزخانه راه يافتند. تا بياموزند: و امرهم شورا بينهم، همچنين: رحما بينهم، و لا يغتب بعضكم بعضا و چه هزار درس ديگر كه جز از طريق تجربه ميسر نيست آموختنشان.
با اين تحليل اگر موافق باشيد مي توان پيش بيني كرد روزگاري را كه دولت ها يك دست شوند، مجالس مخالف و شوراها مختلط. شايد آن روز چندان دور نباشد....
خبرنگاران اخراجی...
از ايلنا اخراج شديم...
مهم نيست که مثل گوسفند انداختنمون بيرون مهم اينه که ياد بگيرن ديگه از اين کارا نکنن ما هزينه ميديم عيبی نداره اونا هم بايد هزينه بدن اينم عيبی نداره فقط مهم اينه که ايران دموکراتيک بشه همه به حقوق هم احترام بذارن همه ياد بگيرن که رفتار انسانی داشته باشن...
خبر های مارو از اين طريق دنبال کنين:ايلنا۱۳۸۵
تنها به اميد دموکراسی در ايران...
سال جديد سال سگ و گربه ايران ...
بدون شرح!!!!!!!!!!!




و در پايان هم لوگوی گوگل:

← صفحه بعد


نظرات ()